aufhinpicken

Aussprache: /aʊ̯fˈhɪnˌpɪkn̩/
Wortzerlegung: auf·hin·pi·cken
فعل

چسباندن (به بالا)

Beispiele

  • Dann hab i glei des Pickerl ''auffepickt'', damit’s mi in Esterreich ned aufhoitn.بعد من فوراً برچسب را چسباندم تا در اتریش متوقفم نکنند.
  • Da Berndi hot de Zeddln fias Moped überoi ''auffepickt'': stolzer Preis.برندی برچسب‌های موتور را همه جا چسبانده بود: قیمت افتخارآمیز.

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را با نوک زدن برداشتن و به سمتی خاص حرکت دادن (این فعل ترکیبی غیرمعمول و بسیار نادر است).

  • Der Vogel pickte die Körner aufhin zu seinem Nest.پرنده دانه‌ها را نوک زد و به سمت لانه‌اش برد.
  • Manchmal muss man die kleinen Details aufhinpicken, um das Gesamtbild zu verstehen.گاهی اوقات باید جزئیات کوچک را جمع‌آوری کرد (نوک زد و برداشت) تا تصویر کلی را فهمید.