aufrappeln
به سختی بلند شدن، از جا برخاستن؛ بهبود یافتن، دوباره سرپا شدن
Beispiele
- Palme rennt die Treppen hinauf, stolpert, und während er ''sich aufrappelt,'' läutet auch noch das Handy.پالمه از پلهها بالا میدود، زمین میخورد و در حالی که به سختی از جا برمیخیزد، تلفن همراهش نیز زنگ میخورد.
Bedeutungen
1
sich
(sich aufrappeln) پس از بیماری، شکست یا ناامیدی، دوباره قوی و فعال شدن، خود را جمع و جور کردن.
- Nach der schweren Krankheit musste er sich erst wieder aufrappeln.بعد از بیماری سخت، او ابتدا باید دوباره خود را جمع و جور میکرد.
- Sie hat sich nach der Trennung schnell wieder aufgerappelt und neue Pläne geschmiedet.او بعد از جدایی به سرعت خود را جمع و جور کرد و برنامههای جدیدی ریخت.