aufstapeln
روی هم چیدن، تلنبار کردن
Beispiele
- Als er einen ausreichenden Vorrat an Brennholz ''aufgestapelt hatte,'' beschloss er, gleich ein Signalfeuer zu machen.وقتی او مقدار کافی هیزم روی هم چیده بود، تصمیم گرفت فوراً یک آتش نشانهگذاری روشن کند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
اشیاء را به صورت منظم یا نامنظم روی هم قرار دادن تا یک پشته یا توده ایجاد شود.
- Er stapelte die Bücher ordentlich auf dem Regal auf.او کتابها را مرتب روی قفسه روی هم چید.
- Wir müssen die Kartons im Lager aufstapeln.ما باید کارتنها را در انبار روی هم بچینیم.