aufzubäumen
برای مقاومت کردن، برای سرکشی کردن (مانند اسب)
Bedeutungen
1
sich (reflexive)
شیهه کشیدن و روی دو پا بلند شدن (اسب)
- Das Pferd bäumte sich vor Schreck auf.اسب از ترس شیهه کشید و بلند شد.
- Der Reiter konnte das sich aufbäumende Pferd kaum halten.سوارکار به سختی میتوانست اسب شیههکشنده را نگه دارد.
2
sich (reflexive)
مقاومت کردن، سرپیچی کردن، قد علم کردن (مجازی)
- Er bäumte sich gegen die Ungerechtigkeit auf.او در برابر بیعدالتی مقاومت کرد.
- Das Volk bäumte sich gegen die Tyrannei auf.مردم علیه استبداد قد علم کردند.