aufzudrängen
برای تحمیل کردن (خود)، برای اصرار کردن
Bedeutungen
1
sich (reflexive)
خود را تحمیل کردن، خود را به کسی چسباندن، خود را به زور وارد کردن
- Er drängt sich immer in den Vordergrund.او همیشه خود را به جلو میاندازد/تحمیل میکند.
- Ich möchte mich Ihnen nicht aufdrängen.نمیخواهم خودم را به شما تحمیل کنم.
2
sich (reflexive)
واضح بودن، خود را نشان دادن، به ذهن خطور کردن
- Die Lösung drängte sich förmlich auf.راه حل عملاً خود را نشان میداد/واضح بود.
- Der Verdacht drängte sich auf, dass er lügt.این سوءظن به ذهن خطور کرد که او دروغ میگوید.