auseinanderbekommen
جدا کردن، باز کردن قطعات به هم چسبیده
Bedeutungen
1
Akkusativ
موفق به تفکیک یا گشودن اجزای چسبیده به هم شدن
- Ich bekomme die beiden Legosteine nicht mehr auseinander.من دیگر نمیتوانم این دو لگو را از هم جدا کنم.
- Hast du den Knoten auseinanderbekommen?آیا توانستی گره را باز کنی؟