auseinanderbringen
از هم جدا کردن، جدایی انداختن، تشخیص دادن
Bedeutungen
1
jemanden (Akkusativ) auseinanderbringen
دو دوست یا اعضای خانواده را از هم جدا کردن یا میانشان تفرقه انداختن
- Man konnte die beiden Freunde kaum auseinanderbringen.به سختی میشد آن دو دوست را از هم جدا کرد.
- Der Streit hat die Familie auseinandergebracht.دعوا خانواده را از هم پاشید.
2
etwas/jemanden (Akkusativ) auseinanderbringen
دو چیز یا دو فرد شبیه به هم (مثل دوقلوها) را از هم تشخیص دادن
- Ich kann die Zwillinge einfach nicht auseinanderbringen.من نمیتوانم دوقلوها را از هم تشخیص دهم.
- Es ist oft schwer, Wahrheit und Lüge auseinanderzubringen.اغلب دشوار است که حقیقت و دروغ را از هم تشخیص دهیم.