فعل
از هم پاشیدن، از هم جدا شدن
معانی و تعاریف auseinanderfallen:
- از هم جدا شدن یا متلاشی شدن فیزیکی به قطعات کوچکتر
- از هم پاشیدن یا متلاشی شدن (مجازی)، مثلاً یک سازمان، خانواده یا گروه
جملات نمونه برای auseinanderfallen:
Heute ist ein Stuhl nach dem ersten Einsatz zurückgekommen, weil er ''auseinandergefallen'' ist.
امروز یک صندلی پس از اولین استفاده برگشت، چون "از هم پاشیده بود".
Das alte Buch ist beim Anfassen auseinandergefallen.
کتاب قدیمی هنگام لمس کردن از هم پاشید.
Nach dem Unfall fiel das Auto in viele Einzelteile auseinander.
بعد از تصادف، ماشین به قطعات زیادی متلاشی شد.