auseinanderkriegen
از هم باز کردن، جدا کردن (چیزی که به هم چسبیده)
Bedeutungen
1
Akkusativ
(عامیانه) (چیزی را) از هم جدا کردن، باز کردن (مثلاً چیزهای گرهخورده یا چسبیده به هم).
- Die Kinder haben die Bausteine so fest zusammengesteckt, dass ich sie nicht auseinanderkriege.بچهها بلوکها را آنقدر محکم به هم چسباندهاند که نمیتوانم آنها را از هم جدا کنم.
- Kannst du diese verklebten Seiten auseinanderkriegen?میتوانی این صفحات چسبیده را از هم باز کنی؟
2
Akkusativ
(مجازی، عامیانه) (چیزهای مشابه یا گیجکننده را) از هم تشخیص دادن، فهمیدن.
- Ich kriege die Namen der beiden neuen Kollegen einfach nicht auseinander.من نمیتوانم نام دو همکار جدید را از هم تشخیص دهم.
- Es ist schwer, seine Argumente auseinanderzukriegen, weil er so schnell spricht.تشخیص استدلالهای او دشوار است، چون خیلی سریع صحبت میکند.