auseinandernehmen
جدا کردن، از هم باز کردن؛ شکست دادن، انتقاد شدید کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را به اجزای تشکیلدهندهاش جدا کردن، از هم باز کردن.
- Er hat das kaputte Radio auseinandergenommen.او رادیوی خراب را از هم باز کرد.
- Wir müssen den Motor auseinandernehmen, um den Fehler zu finden.ما باید موتور را از هم باز کنیم تا عیب را پیدا کنیم.
2
Akkusativ
(مجازی) چیزی را به دقت بررسی و تجزیه و تحلیل کردن، موشکافی کردن یا به شدت انتقاد کردن.
- Der Kritiker hat das Buch gnadenlos auseinandergenommen.منتقد کتاب را بیرحمانه موشکافی کرد.
- Sie hat seine Argumente Punkt für Punkt auseinandergenommen.او استدلالهای او را نکته به نکته تجزیه و تحلیل کرد.