auseinandernehmen

Aussprache: /aʊ̯sʔaɪ̯ˈnandɐˌneːmən/
Wortzerlegung: aus·ein·an·der·neh·men
فعل

جدا کردن، از هم باز کردن؛ شکست دادن، انتقاد شدید کردن

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را به اجزای تشکیل‌دهنده‌اش جدا کردن، از هم باز کردن.

  • Er hat das kaputte Radio auseinandergenommen.او رادیوی خراب را از هم باز کرد.
  • Wir müssen den Motor auseinandernehmen, um den Fehler zu finden.ما باید موتور را از هم باز کنیم تا عیب را پیدا کنیم.
2 Akkusativ

(مجازی) چیزی را به دقت بررسی و تجزیه و تحلیل کردن، موشکافی کردن یا به شدت انتقاد کردن.

  • Der Kritiker hat das Buch gnadenlos auseinandergenommen.منتقد کتاب را بی‌رحمانه موشکافی کرد.
  • Sie hat seine Argumente Punkt für Punkt auseinandergenommen.او استدلال‌های او را نکته به نکته تجزیه و تحلیل کرد.