auseinanderwohnen
دور از هم زندگی کردن
Bedeutungen
1
(ohne Objekt / intransitiv)
از نظر جغرافیایی و مکانی دور از یکدیگر سکونت داشتن
- Die Geschwister wohnen weit auseinander, halten aber engen Kontakt.خواهر و برادرها خیلی دور از هم زندگی میکنند، اما ارتباط نزدیکی با هم دارند.
- Obwohl sie jahrelang auseinanderwohnten, blieb ihre Freundschaft stark.با اینکه آنها سالها دور از هم زندگی میکردند، دوستیشان محکم باقی ماند.