aushalten
تحمل کردن، تاب آوردن، دوام آوردن
Bedeutungen
1
Akkusativ
در برابر درد، فشار، سر و صدا یا شرایط سخت مقاومت و تحمل کردن
- Ich kann diesen lauten Lärm nicht mehr aushalten.من دیگر نمیتوانم این سر و صدای بلند را تحمل کنم.
- Sie musste nach der Operation große Schmerzen aushalten.او مجبور بود بعد از عمل جراحی دردهای زیادی را تحمل کند.
2
intransitiv / es + aushalten
دوام آوردن و ماندن در یک موقعیت سخت یا ناخوشایند
- Wie lange hältst du es in dieser Hitze noch aus?تا کی میتوانی در این گرما دوام بیاوری؟
- Das alte Dach hat dem schweren Unwetter standhaft ausgehalten.سقف قدیمی در برابر طوفان شدید با سرسختی دوام آورد.