abbersten
با ترکیدن جدا شدن (و افتادن)؛ پوستهپوسته شدن، جدا شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
با فشار یا ضربه شدید، از چیزی جدا شدن و شکستن؛ ترکیدن و جدا شدن
- Ein Stück des Felsens barst ab.تکهای از صخره جدا شد و شکست.
- Der alte Lack barst vom Holz ab.رنگ قدیمی از روی چوب جدا شد و پوستهپوسته شد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
به صورت تکههای کوچکتر از چیزی جدا شدن و پراکنده شدن
- Die Keramik barst in viele kleine Stücke ab.سرامیک به قطعات کوچک زیادی خرد شد.
- Das Glas barst unter dem Druck ab.شیشه زیر فشار شکست و خرد شد.