bammeln
آویزان بودن، تاب خوردن
Beispiele
- Aber da ich schon immer andere Dinge getan habe, als von mir erwartet wurden, habe ich das Tenorhorn an einen großen Nagel ''gebammelt'' und bin auf Trompete umgestiegen.اما از آنجایی که من همیشه کارهایی غیر از آنچه از من انتظار میرفت انجام میدادم، ترومپت تنور را به یک قلاب بزرگ آویزان کردم و به سراغ ترومپت رفتم.
Bedeutungen
1
intransitiv
به آرامی و آزادانه به پایین آویزان بودن و حرکت کردن، تاب خوردن (معمولاً برای اندامها یا اشیاء کوچک)
- Die Beine des Kindes bammelten von der Bank.پاهای کودک از نیمکت آویزان بود و تاب میخورد.
- Der Schlüssel bammelte an einem Band.کلید به یک بند آویزان بود.
2
Akkusativ
چیزی را به گونهای آویزان کردن که آزادانه حرکت کند (کاربرد کمتر رایج، اغلب به صورت انعکاسی یا مجهول)
- Er bammelte den Schlüssel an den Haken.او کلید را به قلاب آویزان کرد.
- Sie bammelte ihre Füße ins Wasser.او پاهایش را در آب آویزان کرد.