barfüßig

Aussprache: /ˈbaːɐ̯ˌfyːsɪç/
Worttrennung: ba·r·fü·ßig
صفت

پابرهنه، با پای برهنه

Bedeutungen

1

بدون کفش یا جوراب؛ با پاهای برهنه.

  • Die Kinder rannten barfüßig über die Wiese.بچه‌ها پابرهنه روی چمن می‌دویدند.
  • Er saß barfüßig am Strand und blickte aufs Meer.او پابرهنه کنار ساحل نشسته بود و به دریا نگاه می‌کرد.
  • Im Sommer gehe ich gerne barfüßig spazieren.من دوست دارم در تابستان پابرهنه قدم بزنم.