bedrücken
غمگین کردن، سنگینی کردن بر دل، آزار دادن روحی
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی را از نظر روحی نگران، غمگین یا افسرده کردن
- Die schlechten Nachrichten bedrückten ihn sehr.اخبار بد او را بسیار غمگین کرد.
- Was bedrückt dich? Du bist heute so still.چه چیزی آزارت میدهد/غمگینت کرده؟ امروز خیلی ساکتی.
2
Akkusativ
مشکلات یا مسئولیت بر روح و روان کسی سنگینی کردن
- Die Verantwortung bedrückte ihn schwer.مسئولیت به شدت بر او سنگینی میکرد.
- Eine drückende Stille bedrückte den Raum.سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود.