hinbekommen
از عهده برآمدن، درست کردن، موفق شدن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas hinbekommen)
موفق شدن به انجام کاری دشوار یا حل کردن مشکلی؛ از عهده چیزی برآمدن.
- Ich weiß nicht, ob ich das bis morgen hinbekomme.نمیدانم آیا تا فردا از پس آن برمیآیم یا نه.
- Er hat es endlich geschafft, den Computer zu reparieren und das Problem hinzubekommen.او سرانجام موفق شد کامپیوتر را تعمیر کند و مشکل را حل کند.
2
es hinbekommen, zu + Infinitiv
تنظیم کردن یا محقق ساختن یک برنامه یا وضعیت، به خصوص اگر دشوار باشد.
- Wir müssen es irgendwie hinbekommen, die Veranstaltung zu organisieren.ما باید به نحوی موفق شویم که این رویداد را سازماندهی کنیم.
- Sie hat es hinbekommen, trotz der Schwierigkeiten pünktlich fertig zu werden.او موفق شد با وجود مشکلات، به موقع کار را تمام کند.