belämmern

Aussprache: /bəˈlɛmɐn/
Worttrennung: be·läm·mern
فعل

اذیت کردن، کلافه کردن؛ (عامیانه) سر کسی کلاه گذاشتن، فریب دادن

Beispiele

  • Wieso ''belämmerst'' du mich mit deinem Problem?چرا با مشکلت منو کلافه می‌کنی؟
  • Ich habe den Gebhardt ''belämmert.'' Von den fünfundzwanzigtausend hat er allein zehntausend gegeben.من گبهارت را سر کار گذاشتم. از بیست و پنج هزار، او به تنهایی ده هزار را داد.

Bedeutungen

1 Akkusativ

کسی را احمق یا دستپاچه جلوه دادن، خجالت‌زده کردن (کاربرد بسیار نادر).

  • Seine ungeschickten Fragen belämmerten die Gäste.سوالات بی‌جای او مهمانان را خجالت‌زده کرد.
  • Er fühlte sich durch die Bemerkung seines Chefs belämmert.او از حرف رئیسش احساس حماقت کرد.