belämmern
اذیت کردن، کلافه کردن؛ (عامیانه) سر کسی کلاه گذاشتن، فریب دادن
Beispiele
- Wieso ''belämmerst'' du mich mit deinem Problem?چرا با مشکلت منو کلافه میکنی؟
- Ich habe den Gebhardt ''belämmert.'' Von den fünfundzwanzigtausend hat er allein zehntausend gegeben.من گبهارت را سر کار گذاشتم. از بیست و پنج هزار، او به تنهایی ده هزار را داد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی را احمق یا دستپاچه جلوه دادن، خجالتزده کردن (کاربرد بسیار نادر).
- Seine ungeschickten Fragen belämmerten die Gäste.سوالات بیجای او مهمانان را خجالتزده کرد.
- Er fühlte sich durch die Bemerkung seines Chefs belämmert.او از حرف رئیسش احساس حماقت کرد.