bemüßigen

Aussprache: /bəˈmyːsɪɡn̩/
Worttrennung: be·mü·ßi·gen
فعل

خود را ناچار دیدن، احساس وظیفه کردن

Beispiele

  • […] und nun gar wir Jungfrauen sind beständigen Attacken ausgesetzt, und so sehe ich mich soeben ''bemüßigt'' zu emigrieren“.[...] و حالا ما دختران جوان در معرض حملات مداوم هستیم و بنابراین همین الان خود را «ناچار» می‌بینم که مهاجرت کنم.

Bedeutungen

1 sich + zu + Infinitiv

خود را ملزم یا مجبور به انجام کاری دانستن، احساس وظیفه کردن.

  • Ich fühle mich bemüßigt, Ihnen meine Meinung zu sagen.من خود را ملزم می‌دانم که نظرم را به شما بگویم.
  • Er bemüßigte sich, die Wahrheit zu gestehen.او خود را مجبور دید که حقیقت را اعتراف کند.
2 Akkusativ + zu + Infinitiv

کسی را به انجام کاری وادار کردن یا ملزم کردن.

  • Die Umstände bemüßigten ihn, seine Pläne zu ändern.شرایط او را مجبور کرد که برنامه‌هایش را تغییر دهد.
  • Man sollte niemanden zu etwas bemüßigen, das er nicht tun möchte.نباید کسی را به کاری که نمی‌خواهد انجام دهد، وادار کرد.