bequasseln

Aussprache: /bəˈkvasl̩n/
Wortzerlegung: be·quas·seln
فعل

در مورد چیزی زیاد صحبت کردن، کسی را متقاعد کردن با صحبت

Beispiele

  • Dass du alles immer gleich mit deiner Freundin ''bequasseln'' musst!اینکه تو همیشه باید همه چیز را با دوست دخترت در میان بگذاری!
  • Na warte, du wirst mir schon erzählen, was ihr zu ''bequasseln'' hattet.خب صبر کن، تو به من خواهی گفت که در مورد چه چیزی صحبت داشتید.

Bedeutungen

1 Akkusativ + zu + Dativ / von + Dativ

(محاوره) کسی را با زیاد حرف زدن به کاری متقاعد کردن یا از کاری منصرف کردن.

  • Sie hat ihn bequasselt, mitzukommen.او با حرف زدن او را متقاعد کرد که بیاید.
  • Lass dich nicht von ihm bequasseln, das ist keine gute Idee.اجازه نده او با حرف زدن سرت را بخورد، این ایده خوبی نیست.
2 Akkusativ

(محاوره) کسی را با حرف زدن زیاد و بی‌مورد آزار دادن.

  • Er bequasselt mich immer mit seinen endlosen Problemen.او همیشه با مشکلات بی‌پایانش سر مرا با حرف زدن می‌خورد.
  • Hör auf, mich zu bequasseln, ich habe keine Zeit!دست از سر من با حرف زدن بردار، وقت ندارم!