beschupsen
سر کسی کلاه گذاشتن، گول زدن (برای مبالغ کم و نه جرم جدی)
Beispiele
- Man muss so aufpassen, sonst wird man überall ''beschupst.آدم باید خیلی مراقب باشد، وگرنه همه جا سرش کلاه میرود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی را به آرامی یا به شوخی هل دادن یا تنه زدن.
- Die Kinder beschupsten sich gegenseitig im Spiel.بچهها در بازی همدیگر را هل میدادند.
- Er beschupste sie leicht, um ihre Aufmerksamkeit zu erregen.او کمی او را هل داد تا توجهش را جلب کند.