besinnungslos

Aussprache: /bəˈzɪnʊŋsˌloːs/
Worttrennung: be·sin·nungs·los
صفت

بی‌هوش، از خود بی‌خود، بی‌عقل

Bedeutungen

1

در حالتی که فرد هوشیاری خود را از دست داده و قادر به تفکر یا درک محیط اطراف نیست؛ بی‌هوش.

  • Nach dem Unfall war er für einige Minuten besinnungslos.پس از حادثه، او برای چند دقیقه بی‌هوش بود.
  • Der Schlag versetzte ihn in einen besinnungslosen Zustand.ضربه او را در وضعیت بی‌هوشی قرار داد.
  • Manche Medikamente können einen besinnungslosen Zustand hervorrufen.برخی داروها می‌توانند حالت بی‌هوشی ایجاد کنند.
2

در حالت از خود بی‌خود شدن یا از دست دادن کنترل عقل؛ بی‌عقل یا دیوانه.

  • Er tanzte besinnungslos vor Freude.او از شدت خوشحالی از خود بی‌خود شده بود و می‌رقصید.
  • In seiner Wut war er fast besinnungslos.او در خشم خود تقریباً از خود بی‌خود شده بود.
  • Sie lachte besinnungslos über den Witz.او با خنده از خود بی‌خود شده بود (از خنده زیاد) به آن شوخی.