bespaßen
سرگرم کردن (به شیوه سطحی/سبک)، خوش گذراندن
Beispiele
- Ein Hotelmitarbeiter wollte uns den ganzen Tag mit seichten Spielen ''bespaßen.یکی از کارکنان هتل میخواست تمام روز ما را با بازیهای سطحی سرگرم کند.
- Dabei sollen Kinder und Eltern gemeinsam Freude haben, und das Kind soll weder die Eltern noch die Eltern das Kind ''»bespaßen«.در این میان، کودکان و والدین باید با هم لذت ببرند، و کودک نباید والدین را و والدین نباید کودک را 'سرگرم کنند'.
Bedeutungen
1
Akkusativ (Person)
(غیررسمی) سرگرم کردن، تفریح دادن (معمولاً به شکلی سبک و بازیگوشانه)
- Die Animateure bespaßten die Kinder am Pool.انیماتورها بچهها را کنار استخر سرگرم میکردند.
- Er versucht immer, seine Gäste zu bespaßen.او همیشه سعی میکند مهمانانش را سرگرم کند.