betäubt
بیحس شده، گیج، مبهوت
Bedeutungen
1
احساس یا توانایی حس کردن را از دست داده، معمولاً به دلیل دارو یا جراحت.
- Sein Arm war nach der Operation noch vollständig betäubt.بازوی او پس از عمل جراحی هنوز کاملاً بیحس بود.
- Die lokale Betäubung sorgte dafür, dass der Zahnarzt schmerzfrei arbeiten konnte.بیحسی موضعی باعث شد دندانپزشک بتواند بدون درد کار کند.
- Nach dem Schlag auf den Kopf fühlte er sich benommen und betäubt.پس از ضربه به سر، احساس گیجی و بیحسی میکرد.
2
احساس گیجی، شوکه شدن یا ناتوانی در فکر کردن یا واکنش نشان دادن به دلیل یک اتفاق غیرمنتظره یا شدید.
- Sie war von der Nachricht völlig betäubt und konnte kaum sprechen.او از شنیدن خبر کاملاً مبهوت شده بود و به سختی میتوانست صحبت کند.
- Der plötzliche Verlust seines Arbeitsplatzes machte ihn sprachlos und betäubt.از دست دادن ناگهانی شغلش او را لال و مبهوت کرد.
- Er stand wie betäubt da und konnte die Situation nicht fassen.او مانند کسی که شوکه شده باشد، ایستاده بود و نمیتوانست وضعیت را درک کند.