bewegen
حرکت دادن، تکان دادن
Beispiele
- Die Wellen ''bewegen'' das Schiff.امواج کشتی را تکان میدهند.
- Sie ''bewegte'' nur den kleinen Finger.او فقط انگشت کوچکش را حرکت داد.
- Der Magnet ''bewegt'' das Eisen auf sich zu.آهنربا آهن را به سمت خود میکشد (حرکت میدهد).
- Er ''bewegt'' seine Arm hoch und runter.او بازوهایش را بالا و پایین حرکت میدهد.
Bedeutungen
1
etw. bewegen (Akkusativ)
چیزی را از جایی به جای دیگر منتقل کردن یا تکان دادن.
- Er bewegt den schweren Schrank.او کمد سنگین را حرکت میدهد.
- Sie bewegte ihren Kopf langsam von einer Seite zur anderen.او سرش را آرام از یک طرف به طرف دیگر تکان داد.
2
sich bewegen
خود را حرکت دادن، ورزش کردن.
- Man muss sich regelmäßig bewegen, um fit zu bleiben.باید به طور منظم حرکت کرد تا تناسب اندام حفظ شود.
- Das Kind bewegt sich viel und spielt gerne draußen.کودک زیاد حرکت میکند و دوست دارد بیرون بازی کند.
3
jdn. bewegen (Akkusativ)
کسی را از نظر احساسی تحت تأثیر قرار دادن، متأثر کردن.
- Seine Rede hat viele Menschen tief bewegt.سخنرانی او بسیاری از مردم را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد.
- Diese traurige Geschichte bewegt mich sehr.این داستان غمانگیز مرا بسیار متأثر میکند.
4
jdn. zu etw. bewegen / jdn. bewegen zu + Infinitiv
کسی را به انجام کاری وادار کردن، ترغیب کردن (در این معنی، Präteritum و Partizip II قوی هستند: bewog, bewogen).
- Was hat dich dazu bewogen, diese Entscheidung zu treffen?چه چیزی تو را وادار کرد که این تصمیم را بگیری؟
- Er ließ sich nicht dazu bewegen, seine Meinung zu ändern.او حاضر نشد نظرش را تغییر دهد.