bewegungsunfähig
ناتوان از حرکت، بیحرکت، فلج
Bedeutungen
1
قادر نبودن به حرکت دادن بدن یا بخشی از آن؛ فلج یا کاملاً بیحرکت.
- Nach dem Unfall war sein Bein bewegungsunfähig.پس از تصادف، پایش ناتوان از حرکت بود.
- Der Patient lag bewegungsunfähig im Bett.بیمار ناتوان از حرکت در تخت دراز کشیده بود.
- Die starke Medizin machte ihn vorübergehend bewegungsunfähig.داروی قوی او را به طور موقت ناتوان از حرکت کرد.
2
در معنای مجازی، ناتوان از انجام اقدام یا تغییر وضعیت؛ گیر افتاده یا متوقف شده.
- Die Verhandlungen steckten in einer bewegungsunfähigen Situation fest.مذاکرات در یک وضعیت بیحرکت گیر کرده بود.
- Das Projekt ist aufgrund von Bürokratie bewegungsunfähig geworden.پروژه به دلیل بوروکراسی ناتوان از پیشرفت شده است.
- Er fühlte sich in seiner Karriere bewegungsunfähig und suchte nach einer neuen Herausforderung.او در شغل خود احساس بیحرکتی میکرد و به دنبال چالشی جدید بود.