bewerkstelligen
از عهده برآمدن، به انجام رساندن، مدیریت کردن
Beispiele
- Ich weiß nicht, wie ich das ''bewerkstelligen'' soll.نمیدانم چطور باید این را به انجام برسانم.
- Na, wie haben wir das wieder ''bewerkstelligt?خب، چطور دوباره این کار را به سرانجام رساندیم؟
Bedeutungen
1
Akkusativ
کاری را با موفقیت انجام دادن یا به انجام رساندن، به ویژه کاری که دشوار است
- Es ist erstaunlich, wie er das alles allein bewerkstelligt hat.شگفتانگیز است که او چگونه همه اینها را به تنهایی انجام داده است.
- Wir müssen versuchen, die Aufgabe bis morgen zu bewerkstelligen.ما باید تلاش کنیم که کار را تا فردا به انجام برسانیم.