aufeinanderbeißen

Aussprache: /aʊ̯fʔaɪ̯ˈnandɐˌbaɪ̯sn̩/
Worttrennung: auf·ein·an·der·bei·ßen
فعل

دندان قروچه کردن، دندان‌ها را روی هم فشار دادن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

دندان‌ها را محکم روی هم فشار دادن، معمولاً در نتیجه درد، عصبانیت یا برای تحمل کردن چیزی.

  • Vor Schmerz biss er die Zähne aufeinander.او از درد دندان‌هایش را به هم فشرد.
  • Sie musste die Lippen zusammenbeißen und die Zähne aufeinanderbeißen, um nicht zu weinen.او مجبور بود لب‌هایش را به هم بفشارد و دندان‌هایش را روی هم بگذارد تا گریه نکند.