zusammenbleiben
با هم ماندن، منسجم ماندن، در کنار هم ماندن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
ادامه دادن رابطه عاطفی، دوستی یا زندگی مشترک؛ کنار هم ماندن از نظر فیزیکی یا عاطفی.
- Trotz aller Schwierigkeiten sind sie immer zusammengeblieben.علیرغم تمام مشکلات، آنها همیشه با هم ماندند.
- Die beiden Freunde versprachen, auch nach dem Umzug zusammenzubleiben.آن دو دوست قول دادند که حتی پس از اسبابکشی نیز با هم بمانند.
2
intransitiv (بدون مفعول)
متحد و منسجم باقی ماندن یک گروه، تیم، سازمان یا خانواده؛ از هم جدا نشدن.
- Es ist wichtig, dass die Familie in Krisenzeiten zusammenbleibt.مهم است که خانواده در دوران بحران منسجم بماند.
- Die Bandmitglieder beschlossen, trotz Meinungsverschiedenheiten zusammenzubleiben.اعضای گروه تصمیم گرفتند علیرغم اختلاف نظرها متحد بمانند.