فعل
لگد زدن (اسب)، سرکشی کردن، نافرمانی کردن، کار نکردن (دستگاه)
معانی و تعاریف bocken:
- لجبازی کردن، سرسختی نشان دادن، از انجام کاری سر باز زدن (شخص، ماشین)
- (حیوان، به ویژه اسب یا بز) جفتک انداختن، سرکشی کردن
جملات نمونه برای bocken:
Das Pferd ''bockte,'' weil es gerne seine Reiterin loswerden wollte.
اسب لگد زد چون میخواست سوارکارش را از خود دور کند.
Die Bohrmaschine ''bockt'' ständig, irgendwann ist eine neue fällig.
دریل مدام کار نمیکند، بالاخره یکی جدید لازم است.
Der jüngste Sohn kam ins Trotzalter und ''bockte'' bei jeder Gelegenheit.
پسر کوچکتر به سن لجبازی رسیده و در هر فرصتی سرکشی میکرد.