auseinanderbrechen
از هم پاشیدن، شکاف برداشتن، فرو ریختن، متلاشی شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
چیزی به قطعات کوچکتر تقسیم شود یا از هم جدا شود، معمولاً به دلیل فشار، ضعف یا ضربه.
- Die alte Brücke brach unter der Last auseinander.پل قدیمی زیر بار فرو ریخت.
- Das Glas fiel herunter und zerbrach in tausend Stücke.شیشه افتاد و به هزار تکه خرد شد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
یک رابطه، گروه یا ساختار اجتماعی به دلیل مشکلات یا اختلافات از هم بپاشد یا متلاشی شود.
- Die Band brach nach internen Streitigkeiten auseinander.گروه موسیقی پس از اختلافات داخلی از هم پاشید.
- Die Koalition drohte auseinanderzubrechen.ائتلاف تهدید به فروپاشی کرد.