durchbrechen
شکستن، دو نیم کردن، از میان برداشتن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas durchbrechen)
چیزی را شکستن، سوراخ کردن، از میان چیزی عبور کردن (غیرقابل تفکیک، متعدی).
- Der Panzer durchbrach die feindlichen Linien.تانک از خطوط دشمن عبور کرد.
- Er versuchte, die Mauer mit einem Hammer zu durchbrechen.او سعی کرد دیوار را با چکش بشکند.
2
Akkusativ (jemanden / etwas durchbrechen)
(قانون، سکوت و غیره) را زیر پا گذاشتن، نقض کردن (غیرقابل تفکیک، متعدی).
- Die Regierung hat die Versprechungen nicht durchbrochen.دولت قولها را زیر پا نگذاشت.
- Plötzlich durchbrach ein lauter Schrei die Stille.ناگهان فریاد بلندی سکوت را شکست.
3
intransitiv (بدون مفعول)
(نور، گیاه و غیره) از چیزی عبور کردن، نفوذ کردن، راه خود را باز کردن (قابل تفکیک، لازم).
- Die Sonne brach durch die Wolken.خورشید از میان ابرها بیرون زد.
- Die ersten zarten Pflanzen brachen durch die Erde.اولین گیاهان لطیف از دل خاک بیرون زدند.