bräsig

Aussprache: /ˈbrɛːzɪç/
Worttrennung: brä·sig
صفت

کندذهن، تنبل، بی‌خیال و لجباز، سنگین‌حركت

Bedeutungen

1

به کسی یا چیزی اطلاق می‌شود که کند، سنگین و بی‌حال است و به سختی حرکت می‌کند یا واکنش نشان می‌دهد.

  • Der alte Mann bewegte sich langsam und bräsig durch den Raum.مرد سالخورده به آرامی و سنگین‌حرکت در اتاق جابجا می‌شد.
  • Nach dem üppigen Essen fühlte er sich richtig bräsig.بعد از غذای مفصل، او واقعاً احساس سنگینی و بی‌حالی می‌کرد.
  • Die bräsige Art des Beamten machte die Situation noch frustrierender.رفتار کند و بی‌حال کارمند، اوضاع را ناامیدکننده‌تر می‌کرد.
2

به معنای تنبل، بی‌تفاوت و بی‌میل به انجام کار یا فعالیت.

  • Er war zu bräsig, um aufzustehen und zu helfen.او آنقدر تنبل بود که نمی‌توانست بلند شود و کمک کند.
  • Die bräsige Haltung des Teams führte zur Niederlage.نگرش بی‌تفاوت تیم منجر به شکست شد.
  • Manchmal ist es gut, einfach mal bräsig zu sein und nichts zu tun.گاهی اوقات خوب است که آدم بی‌خیال باشد و کاری نکند.