brechen

Aussprache: /ˈbrɛçn̩/
Wortzerlegung: bre·chen
فعل

شکستن، خرد کردن

Beispiele

  • Er ''brach'' das Brot und verteilte es unter den Armen.او نان را «شکست» و بین مستمندان تقسیم کرد.
  • Der Clonycavan-Mann war etwa Anfang 20, als er starb, er hatte eine ''gebrochene'' Nase und schiefe Zähne.مرد کلونیکاوان در زمان مرگ حدوداً اوایل دهه بیست زندگی‌اش بود، او بینی «شکسته» و دندان‌های کجی داشت.

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را به قطعات کوچک‌تر تقسیم کردن یا از هم جدا کردن (متعدی)

  • Er hat den Ast vom Baum gebrochen.او شاخه را از درخت شکست.
  • Bitte brich das Brot in kleine Stücke.لطفاً نان را به تکه‌های کوچک بشکن.
2 بدون مفعول

شکستن، خرد شدن (لازم، معمولاً با sein)

  • Das Glas ist auf den Boden gefallen und gebrochen.لیوان روی زمین افتاد و شکست.
  • Sein Bein ist beim Sport gebrochen.پایش در حین ورزش شکست.
3 Akkusativ

نقض کردن، زیر پا گذاشتن (قانون، قول، سکوت)

  • Man sollte sein Versprechen nicht brechen.نباید قول خود را زیر پا گذاشت.
  • Er hat das Gesetz gebrochen und muss dafür büßen.او قانون را نقض کرده و باید تاوان آن را بپردازد.
4 بدون مفعول

استفراغ کردن، بالا آوردن

  • Nach dem verdorbenen Essen musste sie brechen.بعد از غذای فاسد، او مجبور شد استفراغ کند.
  • Ihm war so übel, dass er brechen musste.آنقدر حالش بد بود که مجبور شد بالا بیاورد.