brechen Aussprache:/ˈbrɛçn̩/Wortzerlegung:bre·chen فعل شکستن، خرد کردن معانی و تعاریف brechen:چیزی را به قطعات کوچکتر تقسیم کردن یا از هم جدا کردن (متعدی)شکستن، خرد شدن (لازم، معمولاً با sein)نقض کردن، زیر پا گذاشتن (قانون، قول، سکوت)استفراغ کردن، بالا آوردن جملات نمونه برای brechen:Er ''brach'' das Brot und verteilte es unter den Armen.او نان را «شکست» و بین مستمندان تقسیم کرد.„Der Clonycavan-Mann war etwa Anfang 20, als er starb, er hatte eine ''gebrochene'' Nase und schiefe Zähne.“«مرد کلونیکاوان در زمان مرگ حدوداً اوایل دهه بیست زندگیاش بود، او بینی «شکسته» و دندانهای کجی داشت.»Er hat den Ast vom Baum gebrochen.او شاخه را از درخت شکست.