einbrocken
خرد کردن و ریختن (نان در سوپ)، باعث شدن (مشکل)
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas einbrocken)
نان را خرد کرده و در مایعی (مانند سوپ یا شیر) ریختن.
- Sie hat Brot in die heiße Suppe eingebrockt.او نان را در سوپ داغ خرد کرده و ریخت.
- Zum Frühstück esse ich oft Müsli mit eingebrocktem Brot.برای صبحانه اغلب موسلی با نان خرد شده میخورم.
2
sich + Dativ + Akkusativ
باعث دردسر یا مشکل شدن برای خود یا دیگران (معمولاً به صورت 'sich etwas einbrocken').
- Er hat sich mit seinen Lügen eine Menge Ärger eingebrockt.او با دروغهایش دردسر زیادی برای خودش درست کرد.
- Wenn du nicht aufpasst, bröckst du dir noch eine Strafe ein.اگر دقت نکنی، خودت را به دردسر خواهی انداخت و جریمه خواهی شد.