bronzieren
برنز کردن، روکش برنز دادن
Beispiele
- Monatelang hatte Paris gescheuert, gemalt,پاریس ماهها سایید، رنگ کرد،
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را با برنز پوشاندن یا به رنگ برنز درآوردن؛ (مجازی) پوست را برنزه کردن
- Der Künstler bronzierte die kleine Statue.هنرمند مجسمه کوچک را برنزهکاری کرد.
- Die Sonne hat ihre Haut leicht bronziert.خورشید پوست او را کمی برنزه کرده است.