dämmern
سپیدهدم شدن، غروب کردن، به تدریج متوجه شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (often with 'es')
هوا گرگ و میش شدن، سحر شدن (غروب یا طلوع)، شروع تاریکی یا روشنایی.
- Es dämmert schon, wir müssen bald aufbrechen.هوا کمکم دارد روشن میشود، ما باید زودتر حرکت کنیم.
- In der Dämmerung kann man die Umrisse der Berge erkennen.در گرگ و میش میتوان خطوط کوهها را تشخیص داد.
2
es + Dativ + dämmert (es dämmert jemandem)
چیزی به تدریج برای کسی روشن شدن، فهمیدن، درک کردن.
- Ihm dämmerte langsam, dass er einen Fehler gemacht hatte.به تدریج برای او روشن شد که اشتباهی کرده بود.
- Es dämmert mir, was du meinst.کمکم میفهمم منظورت چیست.