dätschen
افتادن (با صدا)، له کردن، صاف کردن
Beispiele
- Nun hast du es ''dätschen'' lassen!حالا گذاشتی بیفتد (له شود)!
- Er ''dätschte'' ihm ganz kräftig die Finger.او انگشتانش را به شدت له کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
(عامیانه/منطقهای) چیزی را له کردن، فرورفتگی در آن ایجاد کردن، یا مچاله کردن.
- Er hat die Dose gedätscht.او قوطی را له کرد.
- Pass auf, dass du das Blech nicht dätschst!مراقب باش که ورق فلزی را له نکنی!