dösen
چرت زدن، نیمهخواب بودن
Beispiele
- Die lange sinnlose Warterei verführte mich zu ''dösen.انتظار طولانی و بیمعنی مرا وسوسه کرد که چرت بزنم.
- Und ''dös'' nicht die ganze Zeit bei der Busfahrt, pass auf, wer einsteigt und grüß die Leute!و تمام مدت اتوبوسسواری چرت نزن، حواست باشد چه کسی سوار میشود و به مردم سلام کن!
- Bist du mir schon wieder böse, nur weil ich noch ein bisschen ''döse?باز هم از دست من عصبانی هستی، فقط به این دلیل که کمی چرت میزنم؟
- Ich habe nicht richtig geschlafen, nur eine halbe Stunde in der Sonne ''gedöst.من درست نخوابیدم، فقط نیم ساعت زیر آفتاب چرت زدم.
Bedeutungen
1
intransitiv
چرت زدن، نیمهخواب بودن، در حالت خوابآلودگی بودن
- Er saß im Sessel und döste vor sich hin.او در صندلی نشسته بود و چرت میزد.
- Die Katze döste in der Sonne.گربه زیر آفتاب چرت میزد.