herumdösen
چرت زدن، لم دادن، بیهدف وقت گذراندن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
سبک خوابیدن، چرت زدن، اغلب در حالتی آرام یا بیتحرک.
- Nach dem Mittagessen döste er auf dem Sofa herum.بعد از ناهار او روی مبل چرت زد.
- Die Katze döste herum und genoss die Sonnenstrahlen.گربه چرت میزد و از نور خورشید لذت میبرد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
بدون هدف یا فعالیت پرسه زدن، در حالت بیحالی یا بیتفاوتی.
- Er döste den ganzen Nachmittag im Garten herum, anstatt zu arbeiten.او به جای کار کردن، تمام بعد از ظهر را در باغ بیهدف وقت گذراند.
- Nach der Prüfung fühlte ich mich so erschöpft, dass ich nur noch herumdöste.بعد از امتحان آنقدر احساس خستگی میکردم که فقط بیهدف وقت میگذراندم.