dünken
به نظر رسیدن، خیال کردن، خود را بزرگ پنداشتن
Beispiele
- Mich ''dünkt'', ich hör’ ein ganzes Chor / Von hundert tausend Narren sprechen.به نظرم میرسد که گروهی سرود / از صد هزار احمق را میشنوم که حرف میزنند.
- Mir ''dünkt'' das Leben süß.زندگی به نظرم شیرین میآید.
Bedeutungen
1
es dünkt mich/ihn/sie
به نظر رسیدن، گمان کردن (معمولاً به صورت غیرشخصی 'es dünkt mich')
- Es dünkt mich, dass das nicht richtig ist.به نظرم میرسد که این درست نیست.
- Mich dünkt, ich habe das schon einmal gehört.به گمانم، من این را قبلاً شنیدهام.
2
sich (Dativ) + Adjektiv
خود را پنداشتن، خود را تصور کردن (معمولاً با صفت)
- Er dünkt sich klug.او خود را باهوش میپندارد.
- Sie dünkt sich besser als andere.او خود را بهتر از دیگران میپندارد.