dabeibleiben
ادامه دادن، پافشاری کردن، حاضر ماندن
Bedeutungen
1
intransitiv
پافشاری کردن بر روی نظر، تصمیم یا ادعای خود
- Er bleibt dabei, dass er unschuldig ist.او بر ادعای خود مبنی بر بیگناهی پافشاری میکند.
- Ich bleibe dabei: Die Entscheidung war richtig.من سر حرفم هستم: آن تصمیم درست بود.
2
intransitiv
ادامه دادن به یک فعالیت، رشته یا تمرین و دست نکشیدن از آن
- Das Training ist hart, aber du musst dabeibleiben.تمرین سخت است، اما تو باید ادامه دهی.
- Wenn sie dabeibleibt, wird sie eine tolle Musikerin.اگر ادامه دهد، موسیقیدان فوقالعادهای خواهد شد.
3
intransitiv
حاضر ماندن در یک صحنه یا همراهی کردن در حین انجام کاری
- Ich bleibe dabeibleiben, bis der Arzt fertig ist.من همراهش میمانم تا کار دکتر تمام شود.
- Er wollte nicht dabeibleiben, als sie stritten.او نمیخواست آنجا بماند وقتی آنها بحث میکردند.