dahinfallen
از اعتبار افتادن، منتفی شدن، از پا افتادن
Bedeutungen
1
intransitiv
به زمین افتادن از روی ضعف یا خستگی، بیاهمیت شدن
- Der alte Baum fiel im Sturm dahin.درخت کهنسال در طوفان فرو افتاد.
- Vor Erschöpfung fiel er einfach dahin.از فرط خستگی او به سادگی از پا افتاد.