davonjagen
فراری دادن، به سرعت دور شدن
Beispiele
- Es war einmal eine schwarze Katze, die ''war'' schon als Kind ''davongejagt worden,'' weil ihre Mutter – den Vater hatte sie nie kennen gelernt – zu viel Nachwuchs gehabt hatte.یک گربه سیاه بود که از بچگی «فراری داده شده بود»، چون مادرش - پدرش را هرگز ندیده بود - بچه زیاد داشت.
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی یا چیزی را با تعقیب کردن یا ترساندن، فراری دادن یا دور کردن.
- Der Bauer jagte die Krähen vom Feld davon.کشاورز کلاغها را از مزرعه فراری داد.
- Ein lauter Knall jagte die Diebe davon.یک صدای بلند دزدها را فراری داد.