davonmarschieren
دور شدن با قدم زدن، ترک کردن محل با قدم زدن
Beispiele
- Er fühlte sich wie ein König; wenn er wollte, könnte er den Häusern befehlen, ihre Wurzeln auszureißen und ''davonzumarschieren''.او احساس میکرد مانند یک پادشاه است؛ اگر میخواست، میتوانست به خانهها دستور دهد که ریشههای خود را بکنند و دور شوند.
Bedeutungen
1
ohne Objekt
با قدمهای نظامی یا قاطعانه از جایی دور شدن، رژه رفتن و دور شدن
- Nach dem Befehl marschierten die Soldaten davon.پس از دستور، سربازان دور شدند.
- Er war so wütend, dass er einfach davonmarschierte.او آنقدر عصبانی بود که به سادگی دور شد.