davonschweben
به دور پرواز کردن، شناور شدن و دور شدن
Beispiele
- Das Gesicht hing noch einen Augenblick in der Luft, ehe es durch die zerbrochene Scheibe ''davonschwebte''.صورتش لحظهای در هوا معلق ماند، پیش از آنکه از میان شیشه شکسته «به دور پرواز کند».
Bedeutungen
1
(intransitiv)
به آرامی و بدون زحمت از جایی دور شدن، معمولاً در هوا یا روی آب، یا به صورت استعاری برای افکار و رویاها.
- Der Ballon schwebte langsam in den Himmel davon.بادکنک به آرامی در آسمان دور شد.
- Ihre Gedanken schwebten weit in die Ferne davon.افکارش به دوردستها پرواز کرد.