dazwischenkommen
پیش آمدن مشکلی ناگهانی، مانع شدن
Bedeutungen
1
Dativ / (intransitiv)
پیش آمدن یک امر غیرمنتظره که برنامهریزیها را برهم میزند
- Ich wollte eigentlich kommen, aber mir ist etwas dazwischengekommen.میخواستم بیایم اما کار غیرمنتظرهای برایم پیش آمد.
- Wenn nichts dazwischenkommt, sehen wir uns morgen.اگر اتفاق پیشبینینشدهای رخ نداد فردا همدیگر را میبینیم.