deklamieren
با احساس خواندن، دکلمه کردن
Beispiele
- Er kann Goethes Faust stundenlang ohne Fehler ''deklamieren.او میتواند فاوست گوته را ساعتها بدون اشتباه دکلمه کند.
- Verzeiht! ich hör' euch ''deklamieren''; Ihr last gewiß ein griechisch Trauerspiel?ببخشایید! شنیدم داشتید دکلمه میکردید؛ حتماً یک تراژدی یونانی میخواندید؟
Bedeutungen
1
Akkusativ
(شعر، متن) را با صدای بلند، رسا، با احساس و لحن خاص خواندن (دکلمه کردن)
- Der Schauspieler deklamierte ein Gedicht von Goethe.بازیگر شعری از گوته را دکلمه کرد.
- Sie deklamierte ihre Rede mit großer Leidenschaft.او سخنرانی خود را با شور و اشتیاق فراوان دکلمه کرد.