den Boden unter den Füßen wegziehen
بنیان کسی را سست کردن، کسی را از پا درآوردن، اساس کسی را متزلزل کردن
Bedeutungen
1
باعث شدن که اساس و بنیان زندگی، موقعیت یا اعتماد به نفس کسی به شدت متزلزل شود؛ کسی را در وضعیت بسیار ناپایدار و دشوار قرار دادن.
- Die plötzliche Kündigung zog ihm den Boden unter den Füßen weg.اخراج ناگهانی او، بنیان زندگیاش را سست کرد.
- Diese Enthüllung zog der ganzen Firma den Boden unter den Füßen weg.این افشاگری اساس کل شرکت را متزلزل کرد.
- Als er die Wahrheit erfuhr, wurde ihm der Boden unter den Füßen weggezogen.وقتی حقیقت را فهمید، اساس زندگیاش از هم پاشید.